برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
هدیه ای برای هارون
روزی از روز ها هارون الرشید وجعفر برمکی از صحرایی می گذشتند ناگهان قطاری از شتران با باری از زر نزدیک هارون رسیدند هارون پرسید این همه ثروت وزر ارز کجاست ؟ گفتند هدیه ای است که علی بن عیسی از ولایت خراسان برای شما فرستاده است
در ان زمان هارون الرشید فضل بن یحیی برادر برمکی را خراسان کرده بود از کنار برکنار وعلی بن عیسی را برجای او والی رو به جعفر کرده وبا تمسخر گفت این همه مال وثروت در زمانی که برادرت والی بود کجا بود؟؟
جعفر بی درنگ پاسخ داد :(( در کیسه صاحبان خود!))
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
کله گوسفند
روزی مردی پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله پخته گوسفند بخرد وبه خانه ببرد . کودک کله را خرید اما بوی خوش ان را برای کودک گرسنه قابل تحمل نبود . پس به گوشه ای رفت وگوشت ومغز و چشم وزبان ان را خورد واستخوان ها را در نان پییچید وبا خود به خانه اورد وقتی پدر با استخوان های سرگوسفند رو به رو شد به پسر گفت چشم های او کجاست؟))
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
مرد خوشبخت
دیوانه ای از قبیله بنی تسد از راهی میگذشت مردمی که به بنی تیم الله معروف بودند او را دیدند وبه اوناسزا گفتند وبه سویش سنگ پرتاب کردند دیوانه گفت ای بنی تیم الله به راستی که در همه عالم مردمی از شما سعادتمندتر ندیده ام
گفتند چرا چنین میگویی
گفت در همه قبیله بنی اسد فقط من یک نفردیوانه ام و همواره زنجیر بر دست وپای من میبندند در حالی که که شما همگی دیوانه اید وهیچ کس شما را به زنجیر نبسته است وازادانه هر چه
میخواهید میکنید.
برچسب: داستان های طنز مرداد 92,
نویسنده: نیما نجفی
پاداش وزیر
یکی از ندیمان هارون الرشید بهلول را در گوشه ای از خرابه ها دید و گفت چرا این جا نشسته ای برخیز ونزد خیلفه بروکه به هر دیوانه چنج درم پاداش میدهند
بهلول خندید وگفت اگر راست میگویی تو برو که به تو ده درم خواهند داد چرا که دیوانگی تو ده برابر دیگران است .
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
دوستی بهلول
روزی هارون الرشید از بهلول پرسید دوست ترین مردم نزد تو چه کسی است بهلول پاسخ داد همان کسی که شکم مرا سیر کند
هارون گفت اگر من شکم تورا سیر کنم مرا دوست داری
دوستی به نسیه واگزار نمی شود!!!
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
معجزه
مردی نزد پادشاهی رفت و گفت من پیامبر خدا هستم وبه من ایمان بیاور
شاه گفت اگر تو پیامبری معجزه ات چیست
مرد گفت هر چه تو بخواهی!!!
شاه قفلی سنگین وفلزی جلو مرد گذاشت وگفت این قفل را بدون کلید بگشای
مرد کمی به قفل نگاه کرد وگفت من گفتم پیامبرم نه اهنگر!!
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
ستاره شانس
به فقیری گفتند ستاره شانسی می دانی وایا ستاره ها را می شناسی
گفت ایا کسی هست که چوب های سقف های خانه خود رانشناسد
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
علی موشک چمتاک
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
برچسب:
نویسنده: نیما نجفی
برچسب: کانال تلگرامی پسران,کانال تلگرامی پسران خوشگل,کانال تلگرامی پسرونه,کانال تلگرامی پسر دار شدن,کانال تلگرامی پسرانه,کانال تلگرامی پسرهای خوشگل,کانال تلگرامی پسران زیبا,
نویسنده: نیما نجفی